شاهدخت سرزمین ابدیت
خودش است...دقیقا همان است...همان حس دلنشین است. از پشت شیشه ای که جای ردپای باران مدام بر آن حک می شود به خیابان بارانی و مه آلود نگاه می کنم.گرمای مطبوع کافه انگشتان یخ زده ام را آرام می کند. قهوه ی داغ داغ را بی طمانینه می نوشم و چه لذتی دارد وقتی که از درون می سوزاندت و می توانی تمام مسیر این نوشیدنی داغ و دلچسب را تا خود معده ات دنبال کنی... رفت و آمد دیگران را می بینی...به آنها خیره می شوی و این دیگران گاه چقدر نزدیک و گاه چقدر دورند. با انگشت لبه ی فنجان قهوه را به بازی می گیری و آنقدر این دایره را دور میزنی تا حس سر انگشت اشاره ات کم می شود . و باز فنجان را به لبانت نزدیک می کنی و اینبار قهوه ی ولرم را که لذتی دیگر دارد می نوشی... مردم را می بینی؟ می گذرند....یکی با چتر...دیگری با چکمه و دیگری با آرامش و آن یکی به حالت دو...دیگری و دیگری و دیگری و همه ی زندگی در همین دیگری ها خلاصه می شود.دیگران می روند و کافه هنوز باقی است... فنجان ها هنوز روی پیشخوان و صندلی ها هنوز چوبی و شیشه هنوز بارانی...و من ... و من هنوز نشسته ام با فنجانی تهی از قهوه...ولی هنوز فنجان داغ داغ داغ است. به دنبال جایی برای تعلق می گردم و بهتر از این کافه ی خلوت و دنج نمی شناسم. برف هایی که آب می شوند... ناودان هایی که می نوازند... می نوازند شعرهایی از اعماق کودکی و گذشته... سپید...سپید...سپید سپید چون برف...حتی نگاهش هم سپید پیرمردی خمیده همچون همه ی پیرمردها.یک تعریف کلیشه ای:کلاه و عصا و کت و شلواری تمیز و کمری خمیده و چشمانی....خسته... چشمانی خسته از به دنبال چون تویی بودن. نگاهت که می کند , نمی دانی تو را می بیند یا مانند شیشه ای بدون زنگار در برابر دیدگانش قد علم کرده ای و هر تابش نگاهش از وجودت عبور می کند و به چیزی در ورای تو می نگرد! سرش را نیمه بلند می کند و چشمان خسته اش را به تویی که چون گمشده اش هستی می دوزد.نگاهش خالی است...و پر از سوال!!! شاید تو را تصویری از دخترکی می بیند که روزگاری افسونش کرده بود! شاید با چشمانش می پرسد که دختری شبیه به خودت را در 50-60 سال پیش سراغ داری آیا؟ و تو غوطه می خوری در تمام سوال های پرسیده و نپرسیده اش. و تنها یک چیز بر لب می آورد...تو چقدر شبیه خاطراتم هستی!!! و می گذرد... پ.ن: شب های امتحان در خوابگاه حال و هوای گاه تلخ و گاه شیرینکی به من سر میزد.جای همه خالی...

